موسیقی عشق 
پائیز آمد،در میان درختان،لانه کرده کبوتر،از تراوش باران میگریزد. خورشید از غم،با تمام غرورش،پشت ابر سیاهی،عاشقانه به گریه مینشیند. من با قلبی به سپیدی روز، با امید بهاران،میروم به گلستان،همچو عطر اقاقی، لابلای درختان مینشینم. باشد روزی به ندای بهاران،روی دامن صحرا لاله روید. شعر هستی بر زبانم جاری،پر توانم آری،میروم در کوه و دشت و صحرا. شعر هستی بودن و کوشیدن، رفتن و پیوستن،از کژی بگسستن، جان فدا کردن در راه حق است.
مدتها بدنبال این ترانه بسیار خاطره انگیز میگشتم. تا اینکه اجرای جدیدی از اون رو در انتهای مستند بسیار پر ارزش مسعود رئوف پیدا کردم و با بند بندش گریستم...
فیلم مستند "درختی که به خاطر میآورد" ساخته مسعود رئوف در کانادا در لینک زیر روی اینترنت و در دسترس قرار گرفته، از دست ندهید
|