تبليغاتX
۞ مجله دوستی ۞
۞ مجله دوستی ۞
کوشا
شماره بیست و دوم

 موسیقی عشق

غمت گل بوته خشم است در سینه/شکفته همچو خورشیدی در آئینه

چه کس اینک نمیداند که روئیده/هزاران شعله در این خاک دیرینه

ببار ای آسمان بر هاله تاریک این شبها

و بوی خاک را در ژرف هر اندیشه جاری کن

برای مردمان بسته در زنجیر کاری کن     Play

زیبای خفته

چشمم را در اتاقی باز کردند...دختری لاغر و تکیده،با چشم‌های بسته دراز کشیده بود. موهای بلند شبق رنگش دور صورتش ریخته بود و مژه های سیاه بلندش روی چهره مهتابیش جلوه خاصی داشت آهسته رفتم جلو. چشمان سیاه مهربانش را به آرامی باز کرد. پرسیدم خیلی درد داری؟ چیزی نگفت. سئوال احمقانه‌ای بود. او فاطمه امینی بود...فاطی روح والايی داشت، همه عشق بود و عاطفه، بچه‌ها را تک‌تک با تمام قلبش می‌پرستيد... فاطی می‌گفت که خودش پيش از پيوستن به مبارزة‌ مسلحانه، از شکنجه وحشت داشته اما حالا پر از اطلاعات بود.هنوز زخم‌هايش را نديده بودم.  فاطی را چرخاندم روی شکم... خشکم زد. به زخم‌ها نگاه می‌کردم و تمام بدنم می‌لرزيد. خيلی سوختگی ديده بودم؛ دختر پانزده‌ساله‌ای که خوسوزی کرده بود و از گردن به پايين همه‌جايش سوخته بود، کارگرهايی که در کارخانه می‌سوختند و به بيمارستان سينا می‌آوردند، اما زخم‌های فاطی چيز ديگری بودند، دلخراش بودند. عميق و قرمز و برشته بودند. سوختگی درجه سه.و قلبم تير می‌کشيد. نمی‌دانم عمقِ سوختگی بود ياعمقِ قساوت که اين‌چنين مرا منقلب کرده بود. باورم نمی‌شد انسانی بتواند انسانی ديگر را به عمد اين چنين بی‌رحمانه بسوزاند؟ در تمام ۹ ماهی که زير بازجويی بودم، نعره‌های دردآلودِ‌ بسياری را شنيده بودم، پاهای ورم‌کرده و زخمی خودم و زندانيان ديگر را ديده بودم، دخترم را در زندان و شرايطی سخت به‌دنيا آورده بودم، دو بار دست به خودکشی زده بودم. ديگر خشونت و درد جزيی از زندگی روزمره‌ام شده بود، اما وضع فاطی حکايت ديگری بود؛ تک و تنها، تکيده و ضعيف... يک مشت آدمِ رذلِ جنون‌زده او را تا سر حد مرگ شکنجه کرده بودند... حالا که در برابر مقاومت فاطی شکست خورده بودند می‌خواستند حالش را خوب کنند تا دوباره او را شکنجه کنند.هم برای فاطی نگران بودم هم برای اطلاعاتش. بالاخره به او گفتم: "فاطی جان، می‌توني نشونی خانة تخليه‌شده رو بدي. اين که اشکالی ندارد، حتماً‌ بچه‌ها خونه‌رو تخليه کردن." اما فاطی که نمی‌خواست هيچ‌چيز به دست ساواک بيفته ‌گفت: "درخت کهنسالی با شاخه‌های زيبايی در اون خونه هست که نمی‌خوام به دست اينا بیفته!!!...

خلاصه از مقاله «زيبای خفته» خاطرات دکتر سيمين صالحی درباره اولين زندانیان سیاسی زن ايران مجاهد شهيد فاطمه امينی که با نگفتن حتی اسم خود در زير شکنجه جان داد. از کتاب «داد‌‌‌بيداد»

خدایا این نسل و رهروانش رو که همواره گناهی جز ایستادگی و آزادیخواهی ندارن یاری کن

برای مردمان بسته در زنجیر کاری کن...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط کوشا  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin