موسیقی عشق
ناجی شرق کجاست؟ ...برای زنها و دخترای بی پناه میهنم...مشتی از خروار...و بالاخره تا کی؟...واقعا دیگه نای حرفی ندارم که حرف باشه.... play
من هفت شوهر دارم!
اگر مسلمانی از شنیدن درآوردن خلخال از پای زنی یهودی از غصه این ستم دق مرگ شود بر حق مرده است! علی بن ابیطالب
بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت پناهندگان واقعی تحت کنوانسيون 1951 به مشهد رفته بودم. هزاران افغانی به زحمت از کله سحر میان و صف می کشن تا بعد از سه روز بتونن نوبت بگيرن.يه روز صبح زود متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه اومده يه دختر جوون هست که با چادر روی خودش رو سخت گرفته و سرش رو انداخته زیر.خيلی از زنای افغانی وقتی می اومدن به همين حال می اومدن و می پرسيدن کدوم يک از ما مأمور سازمان ملل هست.به مأمورين وزارت کشور اعتماد نداشن. خيلی جوون بود ولی دور چشماش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش رو گرفته بود.گفت:من کمک می خوام.فارسی خودمون رو خالص صحبت می کرد.پرسيدم شما افغانی هستيد؟ گفت:نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعاليت می کنيم.بفرماييد که اهل کدوم کشورهستيد؟ گفت:ايران مشهد.گفتم:متأسفم. لطفاً تشريف ببريد.قبلاً هم چنين اتفاقی افتاده بود.ايرانی هايی که فکر میکردن مأمورين سازمان ملل، کبوترهای صلح هستن که هر کدام يک برگ زيتون به منقار دارن می اومدن و از حقوق بشر و... شکايت می کردن.با صدايي گرفته گفت:كمك ميخوام منو از دست شوهرم نجات بديد. گفتم:خوب به دادگاه خانواده بريد و درخواست كمك كنيد.گفت:شوهرم افغانيه.شروع شد باز هم يك بدبخت ديگه. دختران ايراني فقير و بيچاره اي كه در ازاي پرداخت پول به افغاني ها فروخته مي شدند تا مرد افغاني بتونه كارت اقامت بگيره.گفت:ما هفت تا خواهر و برادريم من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش ميآد.ميگه دختر فقط بدبختي به بار مي آره.اگه پسر بودي مي تونستي كمك خرج من باشي.منظورش از كمك خرج اينه كه ميتونستم براش مواد ببرم.خلاصه خيلي سر كوفت مي زد.زياد داستان جديدي نبود . نگاهش كردم . مستقيم و خيره به موزاييك جلوي پايش نگاه مي كرد.پاهاش رو محكم به هم چسبونده بود ولي پاهاش مي لرزيدن.دستش رو روي پايش گذاشت تا جلوي لرزش رو بگيره.ولي دستهاش هم لرزيدند.ادامه داد: من فقط مي تونستم كاراي خونه روبكنم.كسي هم خواستگاري من نمي اومد.تا اينكه غلام سخي اومد. ما درمحله فقير نشين پشت طلاب زندگي مي كنيم.يك خونه خرابه داريم و مادرم خونه هاي مردم كار مي كنه تا بتونه خرج ما وموادبابام رو بده.غلام سخي اومد پيش پدرم.پدرم منو براندازكرد و گفت:يه ميليون تومن. غلام سخي رفت و فردا با يك بسته ترياك اومد.با هم چونه زدن و سر هفتصدهزار تومن توافق كردن.ديگه هرچی ترياك آورد پدرم كمتر از هفتصدهزار تومن رضايت نداد.غلام سخي مهلت خواست و يك هفته بعد اومد و پول رو داد و من نزد صلاي محله به عقد غلام در اومدم. گفتم:خوب اينكه چيز تازه اي نيست.نگام کرد ...گفت:من فقط هفته اي يك شب غلام سخي رو مي بينم.گفتم: چند سالته؟گفت:19 سال.گفتم:شكر خدا عقلت كه كار مي كنه ؟ گفت: نمي دونم.گفتم:پس مشكلت چيه؟ گفت:من هفت تا شوهر دارم!!! نمي دونستم چی بايد بگم خشك شدم.اشك از چشماش سرازير شد. لرزش پاش بيشتر شد.سرش رو انداخت زيرو ادامه داد.گفت:اوايل فقط مي ترسيدم و گريه ميكردم.از خود غلام سخي هم مي ترسيدم ولي وقتي شبهاي بعد آدمهاي ديگه اومدن نمي تونستم هيچ چي بگم يا خفه مي شدم يا خفه ام مي كردند.گفتم:كتكت مي زدنن؟ گفت:اوهوم.گفتم:همه افغاني هستن؟شش تاي ديگه؟گفت:اوهوم و دیگه تحمل نکرد گريه به اين تلخي تا به حال نديده بودم.فقط گريه كرد و دستاش مي لرزيدند.گفت:به غلام سخي گفتم چرا پدر سگ؟ گفت:من كه پول نداشتم.هفت نفر شديم.نفري صد هزار تومان گذاشتيم وسط.خوب اونا هم حقشونو مي خوان.گفتم:بي رحم بي همه چيزلااقل به من رحم كن.گفت:رحم كه ما را ارضا نمي كنه!حالا اومدم شما برام كاري كنيد.تو را به خدا نجاتم بديد.دوبار قهر رفتم خونه قبل از اينكه چيزي بگم پدرم منو با كتك انداخت بيرون.مي ترسيد غلام سخي بياد و پولشو پس بگيره.بدبخت شده ام.. فقط يك توده گوشت و استخوان شده ام..تو رو به خدا نجاتم بدید ...
خلاصه شده از ...متن کامل
2
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط کوشا
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|