ترنم گوش نواز بنان توی این ترانه نه فقط به طرز عجیبی مث یه رود روان و جاری و دلپذیره بلکه به وسعت بی انتهای خاطره ای از یه عشق نهان سوزناک و جانگدازه... play
خاطره در معنای شکوه عشق
اولین بار که دیدمش توی گرمای طاقت فرسای تابستون سخت غرق کار و بسیار فعال بود.برام این میزان از تلاش برای یک تازه وارد بسیار جوان خیلی احترام برانگیز و قابل ستایش بود.
دو سال بعد اتفاقی اونو در مراسمی دیدم.اگه بخوام بخودم جرأت بدم و به حرمت دوستیمون بهتون بی پرده بگم لحظاتی مجذوب ظاهر بی شک بسیار زیبا و چهره خندان و بشاش و پرانرژی او شدم.غافل از اینکه بزودی از این احساس و واکنش طبیعی و پاک حتی پشیمان و شرمگین میشم.چرا که اون شخصیتی بسا والاتر و فراتر از صرفا یک ظاهر پسندیده داشت.
بعد از مدتی در یک رابطه مستقیم کاری قرار گرفتیم.هجوم خاطرات مجالم نمیده و بیان مفصل جزئیات با محدودیتهای وبلاگ و وقت عزیز شما امکانپذیر نیست.در هر قدم در برابر خصوصیات عمیقا انسانی او خاک میشدم و از اینکه گاه انسانها غافل از اینهمه وجوه زیبای درونی شیفته ظاهر بیرونی میشن از خودم شرم میکردم.
اون در حالیکه در برابر کوچکترین اشکالات کار بغایت مسئول و جدی و سختگیر بود در برابر بزرگترین سختیها و بدترین شرایط با مهربانی عجیبی مث یه مادر یا خواهر دلسوز با روی گشاده و خندان به کمکت میامد.در یک کلام و در واقع جان کلام دیگر هیچگاه و ابدا احساس نکردم یا در واقع رفتار انسانی او این اجازه رو نداد که حتی فکر کنم با یک "زن"به معنای عامیانه اون روبرو هستم.
خانواده اش فعال سیاسی و تحت تعقیب بود و اون با دردها و رنجهای آوارگی وهراس ناشی از جرم نابخشودنی آزادیخواهی از ۹ سالگی آشنا بود.تا اونجا که در۱۸ سالگی در حالیکه در آستانه اعزام به اروپا بود به همه فرصتهای بینظیری که شخصا در انتظارش بود پشت پا زد و بتنهائی به حمع آزادیخواهان پیوست.مطمئنم این سطح از قدرت تصمیم گیری و فداکاری و استقلال شخصیت بخصوص برای یک دختر ایرانی برای همه ماها که به هزار توی محدودیتهای سنتی و فرهنگی و مذهبی جامعه آشنائیم قابل درک و بسیار پر ارزش باشه.
وسط یه ظهر داغ تابستون که تا چشم کار میکرد سراب در شنزار تفتیده موج میزد و انعکاس شدید نور توان بازنگهداشتن چشمها رو صلب میکرد روی آسفالت تقریبا مذاب تنها جاده اون صحرا چند شیار عمیق با چندین متر فاصله از هم قلوه کن شده بود و چند ده متر دورتر روی شنها چیزی شبیه به یه ماشین مچاله شده باقیمونده بود.وقتی بالای سرش رسیدم تمام بدنش از جراحت شیشه که ازش بیرون پرت شده بود پاره پاره و خونین بود.آخه خدایا چطوری میشه طاقت آوُِرد که اون وجود پاک و فداکار با چشمائی باز و بدنی بی حرکت مقابلم آرمیده باشه.رود باریکی از خون که از شقیقه اش جاری شده بود چهره مهربونش رو رنگین کرده بود.حرارت لبهای تبدارم وقتی پیشونی لطیفش رو به احترام بوسیدم توان گرما بخشیدن دوباره به اون رو نداشت. زمزمه سوزناک بنان از ذهنم گذشت: آمد...آمد اما در نگاهش....
صدای لرزان و گریان خواهری اندوهگین پیامی بی اندازه دردناک رو میخوند: "جگرگوشه دلبندم... مونای کوچکم..." و هر کلمه در فوران یکباره ضجه ها و ناله های هزارها دوست حاضر گم میشد.همه بی محابا با تمام پهنای صورت اشک میریختن و از خودبیخود بودن.چندین نفر از زن و مرد راهی اورژانس شدن.احساس میکردم قلبم به حنجره ام رسیده و نفسم بالا نمی یاد که چشمام سیاهی رفت و...
اون در ۲۴ سالگی حین مأموریتی از میون مون رفت و من و ما رو توی این وانفسای قتل و قلب ارزشها وغروب زیبائیها تنها گذاشت.هر بار که به اون فکر میکنم بیشتر احساس میکنم رابطه و عشق واقعی انسانی چقدر فارغ از جنس زن یا مرد مرهون پرنسیبها و هویت انسانی و ارزشهای والای فداکاری خیرخواهی مهربانی شادابی و... اونهاست.نظر شما چیه ؟
شعر زندگی این شعر رو با اندکی تصرف به او و شما تقدیم میکنم...
تو رفتی / شهر در تو سوخت / باغ در تو سوخت / و من بی تو سوختم...سوختم...
اما دو دست جوانت / بشارت فردا / هر سال سبز میشود و گل میدهد
گلی به سرخی خون / و به زیبائی / و مهربانی تو / گل آزادی
به امید روزی که تمامی رنجها و خونهای پاک این ضمیرهای آگاه وفداکار برای موناهای کوچک فردا به ثمر بشینه...
|