تبليغاتX
۞ مجله دوستی ۞
۞ مجله دوستی ۞
کوشا
شماره سوم

موسیقی عشق

کیه که ترانه منحصربه فرد "یه پرنده" خانم سیمین غانم رو باگوش دل شنیده باشه و لحظاتی خودش رو خودخود او پرنده احساس نکرده باشه؟چه برسه اونائی  واقعا هم در پی عشق وآرمانشون پرکشیدن! 

        خاطره ای که خیلی سختم  بود و فقط خلاصه ای نوشتم...

نفس زنان و خیس عرق با لحجه شیرین شمالیش گفت"ایندفه دیگه پدرتو در میارم"گفتم"آره با اون شیکمت!"سرخ شد"شیکم من!؟حالاحالیت میکنم".بعداز یک روز کار سخت و ورزش پایانیش همه رفته بودن اما من و دانا طبق معمول مث خوره دست از سر توپ و حلقه بر نمیداشتیم.دیگه نفسش از فرط تلاش بالا نمی اومد.همیشه تو هر کاری همین طوری بود بی اندازه پیگیر والبته زحمتکش و دلسوز.از اوج خستگی ایستاد دستش رو روی یه شونه وسرش رو روی شونه دیگم گذاشت و بریده بریده گفت"تی قربان بشم فردا مسافرم اون نوار خوشکله تو بده ما  یه پرنده رو تو راه گوش کنیم.جان تو یه شماره گیر آوردم برم ببینم میتونم بعد سالها از مادرم سراغی بگیرم.بگم بابا ما هنوز زنده ایم! البته خدایا اگه خودشم هنوز باشه!    دوش گرفته بودم و با لباسای تمیز در انتظار وقت شام جلوی سالن توی هوای آزاد رو به آب نشسته بودم و مث هر شب باعلاقه به آسمون خیره بودم.امشب آسمون ازابرای فشرده مث قیر سیاه بود و فقط انعکاس نورای سالن تو آب جلوه وآرامش خاصی داشت.تعداد زیادی از بچه ها هم توی سالن بودن...که ناگهان...صدای مهیب و کر کننده ای و طوفانی از سنگ و آهن و...زمین و زمان رو در هم پیچید و منو یکجا از زمین کند وبسرعت عجیبی به جلو پرتاب کرد.محکم بامخ افتادم پائین و بعد از چندتا معلق بی حرکت شدم.چشامو باز کردم اما فرقی با باز نکردن نداشت.نکنه کور شدم.سعی کردم دستای خودمو ببینم اما دیده نمیشد.سکوت مرگباری بود.تلاش کردم به عکس سمتی که پرت شده بودم حرکت کنم شیب زمین رو حس کردم وخودمو از بلندی ای که ازش پرت شده بودم بالا کشیدم.احتمالا الان دیگه جای قبلی و رو به سالن بودم.حرکت کردم اما مرتب پام به سنگ و آجر میخورد.تازه یواش یواش صدای ناله ها بلند شد.شدت انفجار حتی مجال ناله رو از مجروحها گرفته  بود.صحنه هاوانفجارای زیادی دیده بودم اما این یکی در مخیله ام هم نمی گنجید.به تجربه میدونستم که الان حتی طبیعی ترین عشق و عواطف و تاثر که منجر به سر سوزنی ناتوانی و کندی بشه اصلا حرومه و هر ثانیه حیاتی و طلاست.حالا دیگه به آوار سالن رسیده بودم تلی از سنگ و خاک و تیرآهن که بنظر نفوذ ناپذیر می اومد.اما آخه بچه ها اون زیر بودن وصدای ناله ها می اومد.سالمترها تعداد زیادی از مجروحهارو درآوردن و بنظر تمام شده میرسید.دلم راضی نبود نکنه تو این تاریکی هنوز کسی اون زیر مونده باشه.ناگهان احساس کردم صدای خرخر میشنوم.یکی به زحمت نفس میکشید.ولی کجاست؟ چون جثه کوچیکی داشتم سینه خیز از لابلای سنگها و تیرآهنا خودمو کشیدم تو و به سمت صدا رفتم. هیچی نمی دیدم یهو گرمی خونی که جاری شده بود رو زیر دستام حس کردم و باز به سمتش خزیدم اشعه های باریک نور ماشینی که تازه رسیده بود از لابلای آوار به داخل می اومد ولی بیشتر خاک و غبار دیده میشد حالا دیگه بهش رسیده بودم ... دانا بود ... کاسه سرش باز شده بود و از پوست گردنش آویزان بود و سفیدی مغزش رو توی سیاهی شب میدیدم با این حال زنده اما در حالت کما بود به زحمت انگشتم رو به دهانش رسوندم و توی حلقش کردم تا زبونش رو صاف کنم که نفس بکشه و خر خر نکنه به آرومی کاسه سرش رو سر جاش برگردوندم و دیگه دستم رو همونطور که روش بود تا آخر تکون ندادم هر عقل سلیمی می فهمید که اون دیگه هیچ شانسی نداره. اما من اصلا. کدوم عقل . آخه دانا هنوز زنده بود و نفس می کشید کی حق داره فکر دیگه ای بکنه ؟با هر جون کندنی به پشت کنارش خوابیدم و با دست دیگه ام که از زیر دو دستش حلقه کردم اونو روی خودم کشیدم و پشت خیز سانتیمتر به سانتیمتر می خزیدیم بچه ها که صدامو شنیده بودند انتهای تیر آهنی که مانع حرکتمان بود رو به سختی بلند کردن تا اینکه بیرون رسیدیم دیگه خیس خون بودم به سرعت اونو به ماشینی منتقل کردیم نمی دونم مال کی بود اما مهم نبود برش داشتم  جواد نزدیکترین دوست دانا آخرین لحظه پرید پشت تا مواظبش باشه عقربه ماشین به ته رسیده بود و موتورش میخواست بترکه وقتی رسیدیم جواد یه لحظه دستش رو گذاشت روی شونه ام تنم لرزید دکترای اورژانس هم به محض چک اولیه ول کردن و رفتن سراغ بقیه مجروحا .ماتم برد انگار یواش یواش باید چیزی رو که مطلق نمیخوام چیزی رو که اصلا حق نیست ... آخه اونکه هنوز به مادرش زنگ نزده بود و ... تا به خودم آمدم دیگه جلوم نبود دزدکی رفتم پشت پاراوان ملافه سفید رو کنار زدم و برای آخرین بار چهره معصومش رو بوسیدم مخلوط اشک و خون روی صورت هردومون نقش بسته بود دستام رو سینه اش بود که حس کردم چیزی توی جیب پیراهنشه. نوار بود برداشتمش . الان پیشمه همین الان گذاشتم توی ضبط و دکمه رو زدم ... توی یه جنگل...یه پرنده آشیونه ساخته بود...

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط کوشا  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin