تو عزیز د لمی
دیرهنگام بدیدارت آمدم
آندم که ماه شرمگینت بود
وستاره در گامهایت میگریست
و ضمیر تاریکی ، لبریز از خواستنت بود.
گفتم بخوانمت بنام
آوازی ، پر از سکوت،
از دیدگانت فرو ریخت
و جهان ، سبز شد، سبز سبز
مثل تمامی فصول یادهای پرگل من
مثل چراغ روشن مصلای حافظ،
درهنگامه ی گل افشانی اش
و مثل بسر باز آمدن جاودانه ی سعدی
به باغستان شیراز...
و نامت
بر زبان همه ی چلیپائیان تاریخ جاری شد
آندم که پیکرهستی را
در مهتاب رهائی میشستی
و گونه هایت از بوی شبنم آزادی
لبریز بود.
تو عزیز دلمی
دیر هنگام شناختمت
آنگاه که دستانم عصائی
و دیدگانم چراغی را می جستند
و تو
همسفر پیرانه سرم شدی ،
در کوره راه های شبانه ی بی فرجام .
دلم ،
میان نبض دستانت جوانی گرفت
گفتم با تو میروم
تا صبحستان همیشه ی یک آرزو:
آن یاد گار صد ساله ی هزاره های بی پایان ،
آن آرزوی مسافر از جنگل تا کیوان ،
با تو میروم
بی هراس از شب و تنهائی .
تو عزیز دلمی
دیر گاهانست ؟
چه باک ، دغدغه ای نیست
این شیب و فراز را میروم
با آن امید که درمیان لبانت می شکفد،
با ترانه ی توا نستن
که از باغ دهانت جاریست
و سرودی که در دلم جوانه میزند
و جهانم را مست و سر انداز می سازد.
با تو میروم
تا نگارستانی
که عاشقانش ،
حافظانه، ندانستند
میانه ی میدانش
سر و دستار کدام اندازند.
جمشید پیمان - سوم جولای 2005
|