تبليغاتX
۞ مجله دوستی ۞
۞ مجله دوستی ۞
کوشا
پیشکش
خدا خودش شاهده که انبوه بازدیدها ونظرات وایمیل هاتون جز گواه پاکی وبی آلایشی خودتون.ایمانتون به مفاهیم والای دوستی عشق وسلام...وجز شرم برای من نیست.
از جمله شاعرونویسنده گرامی "جمشید پیمان" که بر من بینهایت منت گذاشتن واجازه میخوام صفای کلامشون رو پیشکش تک تک شما عاشقای دوستی بکنم.  
 
سلام، خسته نباشید . اظهار نظر بیشتر را میگذارم برای وقتی دیگر.
برای بیان احساسم نسبت به این خانه قشنگی که ساخته اید آخرین شعرم را برایتان میفرستم . اگر دوست داشته باشید میتوانید بیکی از دیوارهای این خانه ی زیبا آویزانش کنید    جمشید پیمان
 

  تو عزیز د لمی

 

 دیرهنگام بدیدارت آمدم

آندم که ماه شرمگینت بود

وستاره در گامهایت میگریست

و ضمیر تاریکی ، لبریز از خواستنت بود.

گفتم بخوانمت بنام

آوازی ، پر از سکوت،

از دیدگانت فرو ریخت

و جهان ، سبز شد، سبز سبز

مثل تمامی فصول یادهای پرگل من

مثل چراغ روشن مصلای حافظ،

درهنگامه ی گل افشانی اش

و مثل بسر باز آمدن جاودانه ی سعدی

به باغستان شیراز...

 و نامت

 بر زبان  همه ی چلیپائیان تاریخ جاری شد

آندم که پیکرهستی را

در مهتاب رهائی میشستی

و گونه هایت از بوی شبنم آزادی

لبریز بود.

 

تو عزیز دلمی

دیر هنگام شناختمت

آنگاه که دستانم عصائی

و دیدگانم چراغی را می جستند

و تو

همسفر پیرانه سرم شدی ،

 در کوره راه های شبانه ی  بی فرجام .

دلم ،

میان نبض دستانت جوانی گرفت

گفتم با تو میروم

تا صبحستان  همیشه ی یک آرزو:

آن یاد گار صد ساله ی هزاره های بی پایان ،

آن آرزوی مسافر از جنگل تا کیوان ،

با تو میروم

بی هراس از شب و تنهائی .

 

تو عزیز دلمی

دیر گاهانست ؟

 چه باک ، دغدغه ای نیست

این شیب و فراز را  میروم

با آن امید که درمیان لبانت  می شکفد،

با ترانه ی  توا نستن

که از باغ دهانت جاریست

و سرودی که در دلم جوانه  میزند

و جهانم را مست و سر انداز  می سازد.

 با تو میروم

تا نگارستانی

که عاشقانش ،

حافظانه، ندانستند

میانه ی میدانش

سر و دستار کدام اندازند.

 

                جمشید پیمان  -   سوم جولای 2005

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط کوشا  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin