برای همکلاسی دسکوچولو پاکوچولوی خودم
تو می آيی هميشه. و بعد، گم می شوی. من به دنبال تو می گردم. و پيدايـت می کنم.
در اوّلِ خودت.
مثل حالا.
اگر دلت بخواهد هم، نمی توانی گريه کنی. خودت به من اين را گفتی. و هيچ فکر نکردی که من از تو شايد بپرسم چرا.
چرا ؟ چرا دلت بخواهد گريه کنی ؟
نمی دانم چند سالت بود. امّا يک کم، کوچکتر از من بودی.
و به تو می گفتم من "دس کوچولو".
کلاغی پريد و دانه ی گردويی به زمين افتاد يک روز.
و تو گردو را شکستی.
بعدها. خيلی وقت، بعد. ادامه مطلب محمد علی اصفهانی بهار هشتاد و پنج
|