تبليغاتX
۞ مجله دوستی ۞
۞ مجله دوستی ۞
کوشا
یادداشتی کوتاه،لطیف،دردناک...

برای همکلاسی دس‌کوچولو پا‌کوچولوی خودم

تو می آيی هميشه. و بعد، گم می شوی. من به دنبال تو می گردم. و پيدايـت می کنم.
در اوّلِ خودت.
مثل حالا.
اگر دلت بخواهد هم، نمی توانی گريه کنی. خودت به من اين را گفتی. و هيچ فکر نکردی که من از تو شايد بپرسم چرا.
چرا ؟ چرا دلت بخواهد گريه کنی ؟
نمی دانم چند سالت بود. امّا يک کم، کوچکتر از من بودی.
و به تو می گفتم من "دس کوچولو".
کلاغی پريد و دانه ی گردويی به زمين افتاد يک روز.
و تو گردو را شکستی.
بعدها. خيلی وقت، بعد.                    ادامه مطلب                 محمد علی اصفهانی       بهار هشتاد و پنج

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط کوشا  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin