موسیقی عشق
پاييز آمد،در ميان درختان،لانه كرده كبوتر،از تراوش باران مي گريزد
خورشيد از غم،با تمام غرورش، پشت ابر سياهي ، عاشقانه به گريه مي نشيند
من با قلبي به سپيدي روز،با اميد بهاران،مي روم به گلستان،همچو عطر اقاقي،لا به لاي درختان مي نشينم
شايد روزي به نداي بهاران،روي دامن صحرا لاله رويد ...
دلم خیلی برای لطافت این ترانه تنگ شده بود اما راستش هر چه گشتم پیداش نکردم. انگار که دیگه هر چه که رنگ و بوی آرمانخواهی و آزادیخواهی داشته در شرف محو شدن هست.
پاييز آمده است. گندم ها رسيده اند. باد، خوشه ها را از بالای بام ها می تکاند. خواهرم سر راه، جيب هايش را پر از گندم می کند و به خانه می آيد.
در دفتر نقّاشيش گندم می کارد. نصف خرمنش را به من می دهد. و من برای ننه آقا، آش گندم می پزم.
کاسه ی لعابی بزرگ را پر می کنم. توی سينی مسی می گذارمش. حوله يی رويش می کشم تا سرد نشود. و در خاطره های کودکيم می دوم.
به سکوی پشت آب انبار که رسيدم، ننه آقا مرا می بيند و می گويد : کبلايی خانم َ پسر، سرما نُخوری تی جانَ قربان! من می گويم : ننه آقا! قابل نداره. هوا سرده. می چسبه.
ننه آقا خوشحال می شود. می خندد. دعايم می کند. می بوسدم. و من بر می گردم.
از کوچه های خلوت نمی ترسم. آواز می خوانم. شب در طنين آوازم می شکافد. و واهمه های گنگ، فرو می پاشند.
فر فره های بادی در دست هايم می چرخند. تمام گندم ها آرد می شوند. و تمام سفره ها را بوی نان تازه پر می کند... محمد علی اصفهانی
این هم مطلب این هفته ام در زمانه: جشنوارهای از رنگهای ایرانی
|
|