تبليغاتX
۞ مجله دوستی ۞
۞ مجله دوستی ۞
کوشا
شماره بیست و چهارم

 موسیقی عشق

          زندانی ای اوج فریاد            زندانی ای هر دم در یاد                 Play 

خبرها امان نمی دن...چهره های پاک سعید حجت شاهین و ... تک به تک در ذهنم تداعی میشه ...

چند روز پيش زندانيان سياسى تهديد شدند كه اگر پرونده انرژى اتمى ايران به شوراى امنيت برود، تك تك شما را اعدام مى كنيم/ ولى الله فيض مهدوى مورد تهديد محمد جارويى رئيس بند شش زندان گوهردشت كرج قرار گرفته كه در صورت ارجاع پرونده ما به شوراى امنيت سازمان ملل متحد تمامى شما اعدام خواهيد شد/  حجت زمانى را توسط مامورين حفاظت اطلاعات زندان فراخواندند و تاكنون به بند بازگردانده نشده /تعداد ديگرى از زندانيان سياسى محكوم به مرگ  عبارتند از آقايان سعيد ماسوری.غلامحسين كلبى. عليرضا خيرآبادي. خالد هرداني. منصور پورفرهنگ و شهرام پورفرهنگ كه در زندان اوين هستند./اين شايعه را خود عوامل زندان و دادستاني در زندان هاي كشور مخصوصا اوين و گوهردشت كرج منتشر كردند كه آقاي حجت زماني را دار زديم و به زودي همه شما را اعدام خواهيم كرد...                                       تمامآ از رادیو فردا در عرض هفته گذشته تا امروز

البته بی اندازه بزدلانه هست اما مظلوم کشی و انتقام کشی از زندانی دربند و اسیر سر بزنگاهها و شکستها رسم دژخیم بوده و هست همونطور که اونجا به زندانی زن وحشیانه تعرض میکنه که از گرفتن اطلاعاتش خودش رو عاجز میبینه و در مقابل اراده اون حقیر و ناتوانه. اونجا که مقاومت زندانی پیروز شده... عده ای همواره در صحنه فداکاریها هستن عده بسا بسا بیشتری همواره تماشاچی! اما آیا اینهمه تماشاچی ساکت پیروزیهای این فداکاران رو می بینن؟و حداقل صداقت تآئید و یا شهامت به زبون آوردنش رو دارن ؟یا قبول دروغای دژخیم کم هزینه تر هست ؟ و بالاخره تا کی...

۲۶ بهمن آخرین خبر:               خبر کوتاه بود...اعدامشان کردند!!!...

مجاهد خلق حجت زمانی ۳۱ساله آموزگار روستاهای ایلام پس از قریب به ۵ سال اسارت شکنجه انفرادی اعتصاب غذا و...در اوین در سحرگاه سه شنبه در آستانه عاشورا به دار آویخته شده. اون که سومین شهید خانواده  پس از دو برادرش بود در زیر این حکم ضد انسانی با شجاعت فوق العاده نوشت: "به راي صادره هيچگونه اعتراضي ندارم! حجت زمانی"(تصویر سمت راست) و بعدی؟؟؟!!!...

   آه...چیزی بگوی...پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط کوشا  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شماره بیست و سوم

 موسیقی عشقگلسرخی

باید که دوست بدایم یاران را

باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد              Play

                      نوزدهم بهمن امسال

در تلاش بودم که با چه کلامی میتونم تقارن و هم زمانی امسالِ وقایع تاریخی ایام عاشورا رو با حماسه سیاهکل (۱۳۴۹) در برابر شاه و حماسه ۱۹ بهمن مجاهدین (۱۳۶۰) در برابر شیخ بیان کنم که خلاصه فارغ از هر گونه تعلق صرفآ ایدئولوژیک گویای همدلی و وجوه مشترک انسانی و امتداد تاریخی این نبرد شکوهمند بشری در دفاع از هویت انسانیش یعنی حرمت کلمه زیبای "آزادی" باشه که راستش گویاتر شیواتر و فراگیرتر از دفاعیات جاودانه گلسرخی پیدا نکردم که به عنوان يك ماركسيست انقلابي گفت :

«زندگي مولا حسين، نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بركف، براي خلقهاي ميهن خود، در اين دادگاه محاكمه مي‌شويم. او در اقليت بود و يزيد، بارگاه، قشون، حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد، هرچند كه يزيد گوشه‌يي از تاريخ را اشغال كرد. ولي آن‌چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد، راه مولا حسين و پايداري او بود، نه حكومت يزيد. آن‌چه خلقها تكرار كردند و مي‌كنند، راه مولا حسين است».

گرامی باد یاد آن که ایستاد ... و راه آنکه اکنون می ایستد...

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط کوشا  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شماره بیست و دوم

 موسیقی عشق

غمت گل بوته خشم است در سینه/شکفته همچو خورشیدی در آئینه

چه کس اینک نمیداند که روئیده/هزاران شعله در این خاک دیرینه

ببار ای آسمان بر هاله تاریک این شبها

و بوی خاک را در ژرف هر اندیشه جاری کن

برای مردمان بسته در زنجیر کاری کن     Play

زیبای خفته

چشمم را در اتاقی باز کردند...دختری لاغر و تکیده،با چشم‌های بسته دراز کشیده بود. موهای بلند شبق رنگش دور صورتش ریخته بود و مژه های سیاه بلندش روی چهره مهتابیش جلوه خاصی داشت آهسته رفتم جلو. چشمان سیاه مهربانش را به آرامی باز کرد. پرسیدم خیلی درد داری؟ چیزی نگفت. سئوال احمقانه‌ای بود. او فاطمه امینی بود...فاطی روح والايی داشت، همه عشق بود و عاطفه، بچه‌ها را تک‌تک با تمام قلبش می‌پرستيد... فاطی می‌گفت که خودش پيش از پيوستن به مبارزة‌ مسلحانه، از شکنجه وحشت داشته اما حالا پر از اطلاعات بود.هنوز زخم‌هايش را نديده بودم.  فاطی را چرخاندم روی شکم... خشکم زد. به زخم‌ها نگاه می‌کردم و تمام بدنم می‌لرزيد. خيلی سوختگی ديده بودم؛ دختر پانزده‌ساله‌ای که خوسوزی کرده بود و از گردن به پايين همه‌جايش سوخته بود، کارگرهايی که در کارخانه می‌سوختند و به بيمارستان سينا می‌آوردند، اما زخم‌های فاطی چيز ديگری بودند، دلخراش بودند. عميق و قرمز و برشته بودند. سوختگی درجه سه.و قلبم تير می‌کشيد. نمی‌دانم عمقِ سوختگی بود ياعمقِ قساوت که اين‌چنين مرا منقلب کرده بود. باورم نمی‌شد انسانی بتواند انسانی ديگر را به عمد اين چنين بی‌رحمانه بسوزاند؟ در تمام ۹ ماهی که زير بازجويی بودم، نعره‌های دردآلودِ‌ بسياری را شنيده بودم، پاهای ورم‌کرده و زخمی خودم و زندانيان ديگر را ديده بودم، دخترم را در زندان و شرايطی سخت به‌دنيا آورده بودم، دو بار دست به خودکشی زده بودم. ديگر خشونت و درد جزيی از زندگی روزمره‌ام شده بود، اما وضع فاطی حکايت ديگری بود؛ تک و تنها، تکيده و ضعيف... يک مشت آدمِ رذلِ جنون‌زده او را تا سر حد مرگ شکنجه کرده بودند... حالا که در برابر مقاومت فاطی شکست خورده بودند می‌خواستند حالش را خوب کنند تا دوباره او را شکنجه کنند.هم برای فاطی نگران بودم هم برای اطلاعاتش. بالاخره به او گفتم: "فاطی جان، می‌توني نشونی خانة تخليه‌شده رو بدي. اين که اشکالی ندارد، حتماً‌ بچه‌ها خونه‌رو تخليه کردن." اما فاطی که نمی‌خواست هيچ‌چيز به دست ساواک بيفته ‌گفت: "درخت کهنسالی با شاخه‌های زيبايی در اون خونه هست که نمی‌خوام به دست اينا بیفته!!!...

خلاصه از مقاله «زيبای خفته» خاطرات دکتر سيمين صالحی درباره اولين زندانیان سیاسی زن ايران مجاهد شهيد فاطمه امينی که با نگفتن حتی اسم خود در زير شکنجه جان داد. از کتاب «داد‌‌‌بيداد»

خدایا این نسل و رهروانش رو که همواره گناهی جز ایستادگی و آزادیخواهی ندارن یاری کن

برای مردمان بسته در زنجیر کاری کن...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط کوشا  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin