موسیقی عشق
آی بچه ها آی بچه ها
بیاین بگیم به دنیا !
کجاست مامان ؟ کجاست بابا ؟
ستاره شد تو شبها...
مهناز 26ساله ميگه: هميشه مادرم رو پشت ميله هاي زندان ديده بودم! و تمام عمر آرزوي يك ديدار نزديك با مادرم رو داشتم!!!ولي افسوس كه ...
وقتي 6ساله بودم پدرم برام تعريف مي كرد كه بعد از دستگيري مادرم شبها تا صبح نمي خوابيدم و بهانه مادرم رو ميگرفتم و دراون شرايط پدرم نميدونست چه كار بايد بكنه. هميشه آرزو مي كردم اي كاش مادرم هر چه زودتر آزاد بشه.گاهي اوقات تا دو سه ماه به ما ملاقات نمي دادند. يك بار وقتي اون رو بعد از سه ماه و نيم ديدم به قدري لاغرو نحيف شده بود كه نمي شناختمش. بعدا” متوجه شدم كه زير شكنجه هاي زياد كليه هاش از كار افتادن و سه ماه تو بيمارستان بوده. به قدري به كف پاهاش شلاق زده بودن كه كف پاهاش گوشت اضافه آورده بود. پدربزرگ و مادربزرگم، يك پاشون تو بهشت زهرا بود و يك پاشون پشت در زندان.هميشه صداي ضجه هاي دردآور مادر بزرگم بعد از شهادت داييها و مادرم تو گوشم هست. در عرض 7سال سه دايي و مادرم، يعني جگرگوشه هاش رو پرپر كردن. يادم هست از ساعت 6صبح جمعه به بهشت زهرا مي رفت. اول سر قبر دايي ام كه مزارش معلوم بود مي رفت. ولي چون مزار بقيه جگرگوشه هاش رو نميدونست، تمام قطعات رو مي چرخيد مي گفت مبادا بچه هام اينجا باشن و دلتنگ بشن كه من پيش اونا نرفتم...
گيرم كه ميزنيد ، گيرم كه مي بريد ، گيرم كه مي كشيد
با رويش ناگزير جوانه چه ميكنيد؟
مپنداريد كه بر بادم
كه من تاريخم و يادم
چنان با درد اين مردم عجينم من
كه پنداري كه فريادم كه فريادم كه فريادم
مهناز سعيدي رسا 1384.6.28 متن کامل
|
موسیقی عشق
"یک نفر" میاد که من منتظر دیدنشم
"یک نفر" میاد که من تشنه بوییدنشم
مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالی سفرمونو پر از شقایق میکنه... play
مرد بی انگشت
فقط در عرض یک ماه بيست کارگر در اثر سوانح و حوادث کار در محيط هاى کارگرى به دليل نبود ايمنى شرايط کار جان باخته اند... خلاصه شده از... متن کامل
اين شعر مال حبيب است....
حبيب الان سر کار است.....
حبيب همیشه سر کار است.....
حبیب خانه اش مرد آباد کرج است حبیب یعنی دوست....
در مرد آباد کرج کسی کسی را نمی شناسد....
چون همیشه همه خسته اند....
مرد بی انگشت
شعر نمی تواند بخواند
مرد بی انگشت
به وقت چاپ کتاب شعر قطوری
چهار انگشتش رفت زیر دستگاه برش
بعد از بهار وقت سبزی درختها
انگشت هایش رفتند.
"بهار" بغضش ترکید:
این عروسک خیلی هم زیبا نیست پدر!
نود و هفت ساعت اضافه کاری
نود و هشت ساعت
نود و نه ساعت....
یک آن چشمهای" بهار" چشمهایش را ربود....
و در یک لحظه مرد بی انگشت
در یک لحظه عجیب تبدیل به مرد بی انگشت شد....
مرد بی انگشت
شعر نمی تواند بخواند
نوشتن هم نمی داند
همیشه باید ورق کاغذ
فقط در دو سانتی باشد.
اضافه کاری شب عید پدر
بابت چهار تومان پول بیشتر بود
و حالا دست هیچ مردی نمی توانم
بگیرم به عشق
که کار عشق تو تمام کردی
اولین و آخرین شعر من
اشاره انگشتان تو هستند
در چهار لحظه
به چهار سو.... سارا
|
موسیقی عشق
ترانه کودکانه فرهاد چقدر دلنشین و خاطره انگیزه اما... کودکی ها هم کودکی های قدیم...آیا بنفشه احساس کودکی در بیشمار کودک خیابونی امروز میهنمون در دام زمستون فقر و فساد و اعتیاد و...مجال حتی جوونه زدن پیدا میکنه؟؟؟ play
آغوش سرد خيابانهای بیرحم
کمکم هوا در حال روشن شدنه. مادر نگاهی به ساعت میاندازه. وقتشه که ديگه از خونه بيرون بروه ترس تمام وجودش رو گرفته. به اطرافش نگاه میکنه تا مبادا کسی او رو ببينه. نوزاد در آغوشش مدام ضجه میزنه. انگار میدونه... هوا سرده. مادر کودک رو محکم به خودش میفشاره تا گرمای وجودش زندگی بخش فرزندش باشه. اما چطور میتونه با ۵ فرزند بدون پدر از عهده مخارج زندگی برآد؟ زن ديگه يارای مقاومت در برابر گوشه و کنايههای اين و اون رو نداره تا کی بايد نگاههای خبيث و آزاردهنده مرد صاحبخونه رو تحمل کنه و دم نزنه.مدام خودش رو دلداری میدهه که اینطوری لااقل شاید بیشتربه نفع بچه هست.به مسجد محله میرسه!جائی که میشه کودک شيرخواره رو پشت درش گذاشت سختترين لحظه فرا میرسه... زمان وداع مادر با جگرگوشهاش... و تازه فاجعه در راهه.. خلاصه شده از... متن کامل
یک روز شاید یک روز که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش میکند دریک غریوتند بارانی در یک نسیم نوازشگر بهار
یک روز
شاید
همراه پرواز پرستویی عاشق
واژه لبخند به سرزمین سوخته من برگردد .
امید ، کوبه بر در بفشارد
و سپیدی ، جای تمام این سیاهی ها را پر کند
آن روز بر مردگان نیز
سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینشان پروانه اسکندری
|
موسیقی عشق
ناجی شرق کجاست؟ ...برای زنها و دخترای بی پناه میهنم...مشتی از خروار...و بالاخره تا کی؟...واقعا دیگه نای حرفی ندارم که حرف باشه.... play
من هفت شوهر دارم!
اگر مسلمانی از شنیدن درآوردن خلخال از پای زنی یهودی از غصه این ستم دق مرگ شود بر حق مرده است! علی بن ابیطالب
بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت پناهندگان واقعی تحت کنوانسيون 1951 به مشهد رفته بودم. هزاران افغانی به زحمت از کله سحر میان و صف می کشن تا بعد از سه روز بتونن نوبت بگيرن.يه روز صبح زود متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه اومده يه دختر جوون هست که با چادر روی خودش رو سخت گرفته و سرش رو انداخته زیر.خيلی از زنای افغانی وقتی می اومدن به همين حال می اومدن و می پرسيدن کدوم يک از ما مأمور سازمان ملل هست.به مأمورين وزارت کشور اعتماد نداشن. خيلی جوون بود ولی دور چشماش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش رو گرفته بود.گفت:من کمک می خوام.فارسی خودمون رو خالص صحبت می کرد.پرسيدم شما افغانی هستيد؟ گفت:نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعاليت می کنيم.بفرماييد که اهل کدوم کشورهستيد؟
خلاصه شده از ...متن کامل
|