موسیقی عشق
با هم از نوای سحر انگیز مرضیه (این خواننده بسوی عشق برای نسلهای پی در پی چه در ترانه ها و چه در زندگی حماسی اش)در تصنیف بی نظیر چی بگم؟ لذت ببریم... play
![]()
سيری به سوی جوانی
خانم مرضيه ميخواند «من كيام؟ آهي» و من هميشه وقتي بهاو نگاه ميكنم ميبينم از آن دسته آدمهايي است كه با اين كه خودشان اصلاً خجالتي نيستند همواره آدم را شرمنده ميكنند. او بهراستي آهي سوزان و شعلهور است.

|
موسیقی عشق
یه شب مهتاب... با طنین جاودانه "فرهاد"ترانه مورد علاقه سعید قهرمانه که همیشه با عشق و امید خارق العاده ای که به طلوع ماه تابان آزادی میهنش داشت تا انتها با غرور میخوند که: آخرش یه شب ماه میاد بیرون/از سر اون کوه/ بالای دره/روی این میدون/لب میشه خندون/ و درآخرین کلام با اطمینان نوید میداد یه شب ماه میاد... play
به یاد و احترام دوستای عزیزم اسرای قهرمان میهنم سعید حجت شاهین ... در اوین و با حکم اعدام در دست...
من و ماه و سهرهها
اينجا كه نشستهام پيراهن ندارم، اما سردم نيست.چند روز است اينجا هستم؟ نميدانم. اولها با رفتوآمد آفتاب حسابش را داشتم. هربار كه آفتاب را ميديدم روي ديوار يك خط ميكشيدم. ديوار دورم را چندبار دور زدهام.چند روز پيش وقتي ديگر چشمم هيچ كجا را نميديد خواستم بخوابم. جا كمي تنگ بود. پايم را به ديوار زدم و سرم را كف زمين گذاشتم. هيچوقت آنطوري به آسمان نگاه نكرده بودم. سياه سياه بود. از آن گذشته خيلي دلتنگ بود. دعا كردم كه شايد ببارد. به آسمان گفتم اگر گريه كني دلت باز ميشود!دلم براي آسمان شور ميزد.آخر دمدمههاي صبح بود كه باريد. زياد نبود. فقط چند قطره از آن حلقه پائين آمد. اولين قطره افتاد روي دستم. يكهو از خواب پريدم. بعد، چند قطرهي ديگر افتاد روي صورتم نميدانم آنها سرد بودند يا صورت من آنقدر داغ بود.بعد اينكه آسمان دلش باز شد، من خودم گريه كردم. گريه كردم تا دلم مثل دل آسمان باز شود. يكخورده باز شد. اما باز هم گرفت. وقتي گرفت كه يك سِهره نشست كنار لبهي حلقه.چند بار همينطور كه او تكان ميخورد دلم لرزيد. گفتم نكند او هم بيفتد اينجا پيش من اينجا كه پنجره ندارد تا آنرا باز كنم و سهره را در هوا آزاد كنم.شبها گاهي با او گاهي با ماه حرف ميزنم. من و ماه و سهره ميشويم سه نفر. ماه هم با اينكه خيلي از شبها خودش را آرايش ميكند و خيلي قشنگ ميشود ولي خيلي دلتنگ است. من هميشه احساس ميكنم تو ماه هم چند تا چاه هست. تو هر چاه هم يك زنداني. براي همين هم ماه اين قدر دلتنگ است.صداي زنگ كاروانها هميشه من را از خواب بيدار ميكند. صدايشان را از دور هم ميشنوم. حتي از زنگ آنها ميفهمم كه چند نفر هستند؟چند روز است تو راه هستند؟ چقدر تشنهاند؟ ديشب به ماه گفتم كه اين قدر به آسمان ناز نفروشد. مثل يك دردانهي لوس خودش را تو حرير قرمز نپوشاند. و اين قدر با كرشمه تو آسمان ول نگردد. به ماه گفتم به اينهمه ستاره نگاه كن كه تو شب ميسوزند و هيچ ادعايي ندارند. منهم مثل تو بودم. محبوب پدرم بودم. بهترين رختخواب را داشتم و غذاهاي خوب ميخوردم. كلي هم ناز و افاده داشتم كه پسر فلانيام! ولي وقتي افتادم تو چاه خيلي چيزها فهميدم. آدم وقتي تو چاه ميافتد، ميفهمد كه كاروان يعني چي؟ صداي چاوشها عين صداي سهرههاست. من الان بيشتر از هر چيز از صداي زنگ كاروانها خوشم ميآيد. بخصوص اگر كارواني باشد كه بيشترش برده باشد. نميداني با چه سوزي آواز ميخوانند. انگار صدتا سهره تو حنجرهشان با هم ميخواند. دلم ميخواهد بروم تو آنها. اين كه زندگي نشد،در حاليكه بردهها آنطرف روي زمين ميخوابند. جيرهشان كم است. اگر هم حرف بزنند بردهفروشها شمع آجينشان ميكنند. سرشان را مثل يك حيوان ميبُرند. يا مياندازنشان به جان هم تا مثل دوتا گرگ همديگر را پاره كنند. بعد براي يكيشان دست ميزنند و هورا ميكشند.آخرسرپسماندهي شامشان را هم بهشان ميدهند. حالا ماه برگشته. يك ستاره هم كنارش سوسو ميزند. يك فوج سهره هم تو ماه دارند آواز ميخوانند. ماه مست شده است. من هم، اينجا مست مستم. صداي آواز سهرهها تا اينجا ميرسد. چشمهايم را ميبندم. دلم ميگيرد. چقدر خوب بود كه منهم با آنها ميتوانستم بخوانم! پر بكشم و تا ماه بروم. آي ماه! آي سهرهها! من دلم گرفته است. ميخواهم آواز بخوانم. ميخواهم تو ابرها غوطه بزنم. ميخواهم تن سرد و يخزدهي ستارهها را ببوسم. از تنهايي اينجا، اين چاه ويل، دلم گرفته است. يك كسي هست صداي من را بشنود؟ ميخواهم دلم مثل دل آسمان باز شود. ميخواهم ببارم.سهرهها بلند ميشوند ماه را ميپوشانند. بعد هر كدامشان به سمتي ميروند. يكيشان ميآيد لب حلقهي چاه مينشيند. مثل همان دفعه سر و سينهاش ميجنبد. دلم ميريزد. فرياد ميزنم هي! مواظب باش نيفتي تو چاه! سهره شروع ميكند به آوازخواندن. دلم باز ميشود. گريه ميكنم و ميپرسم كه سهرههاي ديگر به كجا رفتند؟ سهره باز هم ميخواند. صداي سهرهها، از چاههاي ديگر بلند ميشود! منهم با همهي سهرههاي عالم ـ كه الان دارند ميخوانند. شروع ميكنم به خواندن. خلاصه شده از "دفینه آنسوی هاویه" متن کامل
|
سالهاست که "پروین" غوغای ستارگان رو از حنجره خسته کوهنوردها زبان خشک زندانیها و قلب عاشق آزادیخواه ها هرشب و هرشب زمزمه میکنه.اون آخرین شب هم کنار "بهداد" و زیر نور ماه همین نجوا گوشم رو نوازش کرد: امشب در سر شوری دارم...
در فراق و به یاد بهداد عزیزم که در چنین ایامی از میونمون رفت اما قلب عاشقش هنوز در دلم می تپه و واژه های زلال کلام و اشعار بی نظیرش روح زندگی و مبارزه و امید رو در وجود انسان می دمه.
ياد و نا مشان چشمهايست،
و ما،
عاشقان تشنه؛
تا شايد در خماخم گردنههاي بلند رزم
در چشمههاي قصههاشان تن شوئيم از مجموعه "چونان رودی از پلنگان بی نام" بهداد
آخرين نامهي بهداد خطاب به مادرش
اما من در فراموشي نخواهم مرد، باز هم آسمان جواديه و شوش و ري را با بادبادكهاي رنگين رؤياهايم تزئين ميكنم و همراه عشقهاي خودم زندگي ميكنم. باز هم با رضا و علي به تاراج باغهاي ورامين ميرويم و با دستاني پر از گيلاس و ياس، خواب كوچهباغهاي ساكت آن را در انبوه خندههايمان آشفته ميكنيم. خوابهايم هنوز آشفتهٌ رقص عرياني ماهي سرخ بلور خانهمان است. باز هم ظهرهاي تابستان در سايهٌ بازارچهٌ كاروانسرا دوقلو، داستانهاي خيالانگيز اكبر را گوش ميدهم.
هرگز در فراموشي نميميرم.
هنوز لذت پرسهزدن توي كوچههاي خانيآباد... روي دلم باقي مانده. كوچههايي كه الان در حصار فقر و فساد و جنگ دچار نفرين و عذاب دجالان، هر شب و روز در هذياني سخت زندگي ميكنند.
مامان! به خدا همين روزها سرميرسيم. منتظر باشيد. گلدانهاي لالهعباسي خانه را آب بدهيد كه توي گودي هر كدامشان به اندازهٌ يك باغ خاطره دارم.
اون بعد از فقط ۲۲ بهار ازپیشمون رفت.اونطور که خودش گفته بود:
نيامده هنوز بهار، اما
باران آرزوهايم مجال نميدهد
آسمان ابريست، شايد.
و پیام بهداد و بهدادهای بیشمار میهنم:
ما را به خاطر بیاور !
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم و
سینه بر خاک سوده
مردیم .
ما را به خاطر بیاور !
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار
و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه خوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
جان وا سپردیم .
به خاطر دارم پیامشان را،
سرنوشتشان را ،
آری...
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان
شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دوساله بمیرم
|
ترنم گوش نواز بنان توی این ترانه نه فقط به طرز عجیبی مث یه رود روان و جاری و دلپذیره بلکه به وسعت بی انتهای خاطره ای از یه عشق نهان سوزناک و جانگدازه... play
خاطره در معنای شکوه عشق
اولین بار که دیدمش توی گرمای طاقت فرسای تابستون سخت غرق کار و بسیار فعال بود.برام این میزان از تلاش برای یک تازه وارد بسیار جوان خیلی احترام برانگیز و قابل ستایش بود.
دو سال بعد اتفاقی اونو در مراسمی دیدم.اگه بخوام بخودم جرأت بدم و به حرمت دوستیمون بهتون بی پرده بگم لحظاتی مجذوب ظاهر بی شک بسیار زیبا و چهره خندان و بشاش و پرانرژی او شدم.غافل از اینکه بزودی از این احساس و واکنش طبیعی و پاک حتی پشیمان و شرمگین میشم.چرا که اون شخصیتی بسا والاتر و فراتر از صرفا یک ظاهر پسندیده داشت.
بعد از مدتی در یک رابطه مستقیم کاری قرار گرفتیم.هجوم خاطرات مجالم نمیده و بیان مفصل جزئیات با محدودیتهای وبلاگ و وقت عزیز شما امکانپذیر نیست.در هر قدم در برابر خصوصیات عمیقا انسانی او خاک میشدم و از اینکه گاه انسانها غافل از اینهمه وجوه زیبای درونی شیفته ظاهر بیرونی میشن از خودم شرم میکردم.
اون در حالیکه در برابر کوچکترین اشکالات کار بغایت مسئول و جدی و سختگیر بود در برابر بزرگترین سختیها و بدترین شرایط با مهربانی عجیبی مث یه مادر یا خواهر دلسوز با روی گشاده و خندان به کمکت میامد.در یک کلام و در واقع جان کلام دیگر هیچگاه و ابدا احساس نکردم یا در واقع رفتار انسانی او این اجازه رو نداد که حتی فکر کنم با یک "زن"به معنای عامیانه اون روبرو هستم.
خانواده اش فعال سیاسی و تحت تعقیب بود و اون با دردها و رنجهای آوارگی وهراس ناشی از جرم نابخشودنی آزادیخواهی از ۹ سالگی آشنا بود.تا اونجا که در۱۸ سالگی در حالیکه در آستانه اعزام به اروپا بود به همه فرصتهای بینظیری که شخصا در انتظارش بود پشت پا زد و بتنهائی به حمع آزادیخواهان پیوست.مطمئنم این سطح از قدرت تصمیم گیری و فداکاری و استقلال شخصیت بخصوص برای یک دختر ایرانی برای همه ماها که به هزار توی محدودیتهای سنتی و فرهنگی و مذهبی جامعه آشنائیم قابل درک و بسیار پر ارزش باشه.
وسط یه ظهر داغ تابستون که تا چشم کار میکرد سراب در شنزار تفتیده موج میزد و انعکاس شدید نور توان بازنگهداشتن چشمها رو صلب میکرد روی آسفالت تقریبا مذاب تنها جاده اون صحرا چند شیار عمیق با چندین متر فاصله از هم قلوه کن شده بود و چند ده متر دورتر روی شنها چیزی شبیه به یه ماشین مچاله شده باقیمونده بود.وقتی بالای سرش رسیدم تمام بدنش از جراحت شیشه که ازش بیرون پرت شده بود پاره پاره و خونین بود.آخه خدایا چطوری میشه طاقت آوُِرد که اون وجود پاک و فداکار با چشمائی باز و بدنی بی حرکت مقابلم آرمیده باشه.رود باریکی از خون که از شقیقه اش جاری شده بود چهره مهربونش رو رنگین کرده بود.حرارت لبهای تبدارم وقتی پیشونی لطیفش رو به احترام بوسیدم توان گرما بخشیدن دوباره به اون رو نداشت. زمزمه سوزناک بنان از ذهنم گذشت: آمد...آمد اما در نگاهش....
صدای لرزان و گریان خواهری اندوهگین پیامی بی اندازه دردناک رو میخوند: "جگرگوشه دلبندم... مونای کوچکم..." و هر کلمه در فوران یکباره ضجه ها و ناله های هزارها دوست حاضر گم میشد.همه بی محابا با تمام پهنای صورت اشک میریختن و از خودبیخود بودن.چندین نفر از زن و مرد راهی اورژانس شدن.احساس میکردم قلبم به حنجره ام رسیده و نفسم بالا نمی یاد که چشمام سیاهی رفت و...
اون در ۲۴ سالگی حین مأموریتی از میون مون رفت و من و ما رو توی این وانفسای قتل و قلب ارزشها وغروب زیبائیها تنها گذاشت.هر بار که به اون فکر میکنم بیشتر احساس میکنم رابطه و عشق واقعی انسانی چقدر فارغ از جنس زن یا مرد مرهون پرنسیبها و هویت انسانی و ارزشهای والای فداکاری خیرخواهی مهربانی شادابی و... اونهاست.نظر شما چیه ؟
شعر زندگی این شعر رو با اندکی تصرف به او و شما تقدیم میکنم...
تو رفتی / شهر در تو سوخت / باغ در تو سوخت / و من بی تو سوختم...سوختم...
اما دو دست جوانت / بشارت فردا / هر سال سبز میشود و گل میدهد
گلی به سرخی خون / و به زیبائی / و مهربانی تو / گل آزادی
به امید روزی که تمامی رنجها و خونهای پاک این ضمیرهای آگاه وفداکار برای موناهای کوچک فردا به ثمر بشینه...
|