موسیقی عشق
کیه که ترانه منحصربه فرد "یه پرنده" خانم سیمین غانم رو باگوش دل شنیده باشه و لحظاتی خودش رو خودخود او پرنده احساس نکرده باشه؟چه برسه اونائی واقعا هم در پی عشق وآرمانشون پرکشیدن!
خاطره ای که خیلی سختم بود و فقط خلاصه ای نوشتم...
نفس زنان و خیس عرق با لحجه شیرین شمالیش گفت"ایندفه دیگه پدرتو در میارم"گفتم"آره با اون شیکمت!"سرخ شد"شیکم من!؟حالاحالیت میکنم".بعداز یک روز کار سخت و ورزش پایانیش همه رفته بودن اما من و دانا طبق معمول مث خوره دست از سر توپ و حلقه بر نمیداشتیم.دیگه نفسش از فرط تلاش بالا نمی اومد.همیشه تو هر کاری همین طوری بود بی اندازه پیگیر والبته زحمتکش و دلسوز.از اوج خستگی ایستاد دستش رو روی یه شونه وسرش رو روی شونه دیگم گذاشت و بریده بریده گفت"تی قربان بشم فردا مسافرم اون نوار خوشکله تو بده ما یه پرنده رو تو راه گوش کنیم.جان تو یه شماره گیر آوردم برم ببینم میتونم بعد سالها از مادرم سراغی بگیرم.بگم بابا ما هنوز زنده ایم! البته خدایا اگه خودشم هنوز باشه! دوش گرفته بودم و با لباسای تمیز در انتظار وقت شام جلوی سالن توی هوای آزاد رو به آب نشسته بودم و مث هر شب باعلاقه به آسمون خیره بودم.امشب آسمون ازابرای فشرده مث قیر سیاه بود و فقط انعکاس نورای سالن تو آب جلوه وآرامش خاصی داشت.تعداد زیادی از بچه ها هم توی سالن بودن...که ناگهان...صدای مهیب و کر کننده ای و طوفانی از سنگ و آهن و...زمین و زمان رو در هم پیچید و منو یکجا از زمین کند وبسرعت عجیبی به جلو پرتاب کرد.محکم بامخ افتادم پائین و بعد از چندتا معلق بی حرکت شدم.چشامو باز کردم اما فرقی با باز نکردن نداشت.نکنه کور شدم.سعی کردم دستای خودمو ببینم اما دیده نمیشد.سکوت مرگباری بود.تلاش کردم به عکس سمتی که پرت شده بودم حرکت کنم شیب زمین رو حس کردم وخودمو از بلندی ای که ازش پرت شده بودم بالا کشیدم.احتمالا الان دیگه جای قبلی و رو به سالن بودم.حرکت کردم اما مرتب پام به سنگ و آجر میخورد.تازه یواش یواش صدای ناله ها بلند شد.شدت انفجار حتی مجال ناله رو از مجروحها گرفته بود.صحنه هاوانفجارای زیادی دیده بودم اما این یکی در مخیله ام هم نمی گنجید.به تجربه میدونستم که الان حتی طبیعی ترین عشق و عواطف و تاثر که منجر به سر سوزنی ناتوانی و کندی بشه اصلا حرومه و هر ثانیه حیاتی و طلاست.حالا دیگه به آوار سالن رسیده بودم تلی از سنگ و خاک و تیرآهن که بنظر نفوذ ناپذیر می اومد.اما آخه بچه ها اون زیر بودن وصدای ناله ها می اومد.سالمترها تعداد زیادی از مجروحهارو درآوردن و بنظر تمام شده میرسید.دلم راضی نبود نکنه تو این تاریکی هنوز کسی اون زیر مونده باشه.ناگهان احساس کردم صدای خرخر میشنوم.یکی به زحمت نفس میکشید.ولی کجاست؟ چون جثه کوچیکی داشتم سینه خیز از لابلای سنگها و تیرآهنا خودمو کشیدم تو و به سمت صدا رفتم. هیچی نمی دیدم یهو گرمی خونی که جاری شده بود رو زیر دستام حس کردم و باز به سمتش خزیدم اشعه های باریک نور ماشینی که تازه رسیده بود از لابلای آوار به داخل می اومد ولی بیشتر خاک و غبار دیده میشد حالا دیگه بهش رسیده بودم ... دانا بود ... کاسه سرش باز شده بود و از پوست گردنش آویزان بود و سفیدی مغزش رو توی سیاهی شب میدیدم با این حال زنده اما در حالت کما بود به زحمت انگشتم رو به دهانش رسوندم و توی حلقش کردم تا زبونش رو صاف کنم که نفس بکشه و خر خر نکنه به آرومی کاسه سرش رو سر جاش برگردوندم و دیگه دستم رو همونطور که روش بود تا آخر تکون ندادم هر عقل سلیمی می فهمید که اون دیگه هیچ شانسی نداره. اما من اصلا. کدوم عقل . آخه دانا هنوز زنده بود و نفس می کشید کی حق داره فکر دیگه ای بکنه ؟با هر جون کندنی به پشت کنارش خوابیدم و با دست دیگه ام که از زیر دو دستش حلقه کردم اونو روی خودم کشیدم و پشت خیز سانتیمتر به سانتیمتر می خزیدیم بچه ها که صدامو شنیده بودند انتهای تیر آهنی که مانع حرکتمان بود رو به سختی بلند کردن تا اینکه بیرون رسیدیم دیگه خیس خون بودم به سرعت اونو به ماشینی منتقل کردیم نمی دونم مال کی بود اما مهم نبود برش داشتم جواد نزدیکترین دوست دانا آخرین لحظه پرید پشت تا مواظبش باشه عقربه ماشین به ته رسیده بود و موتورش میخواست بترکه وقتی رسیدیم جواد یه لحظه دستش رو گذاشت روی شونه ام تنم لرزید دکترای اورژانس هم به محض چک اولیه ول کردن و رفتن سراغ بقیه مجروحا .ماتم برد انگار یواش یواش باید چیزی رو که مطلق نمیخوام چیزی رو که اصلا حق نیست ... آخه اونکه هنوز به مادرش زنگ نزده بود و ... تا به خودم آمدم دیگه جلوم نبود دزدکی رفتم پشت پاراوان ملافه سفید رو کنار زدم و برای آخرین بار چهره معصومش رو بوسیدم مخلوط اشک و خون روی صورت هردومون نقش بسته بود دستام رو سینه اش بود که حس کردم چیزی توی جیب پیراهنشه. نوار بود برداشتمش . الان پیشمه همین الان گذاشتم توی ضبط و دکمه رو زدم ... توی یه جنگل...یه پرنده آشیونه ساخته بود...
|
تو عزیز د لمی
دیرهنگام بدیدارت آمدم
آندم که ماه شرمگینت بود
وستاره در گامهایت میگریست
و ضمیر تاریکی ، لبریز از خواستنت بود.
گفتم بخوانمت بنام
آوازی ، پر از سکوت،
از دیدگانت فرو ریخت
و جهان ، سبز شد، سبز سبز
مثل تمامی فصول یادهای پرگل من
مثل چراغ روشن مصلای حافظ،
درهنگامه ی گل افشانی اش
و مثل بسر باز آمدن جاودانه ی سعدی
به باغستان شیراز...
و نامت
بر زبان همه ی چلیپائیان تاریخ جاری شد
آندم که پیکرهستی را
در مهتاب رهائی میشستی
و گونه هایت از بوی شبنم آزادی
لبریز بود.
تو عزیز دلمی
دیر هنگام شناختمت
آنگاه که دستانم عصائی
و دیدگانم چراغی را می جستند
و تو
همسفر پیرانه سرم شدی ،
در کوره راه های شبانه ی بی فرجام .
دلم ،
میان نبض دستانت جوانی گرفت
گفتم با تو میروم
تا صبحستان همیشه ی یک آرزو:
آن یاد گار صد ساله ی هزاره های بی پایان ،
آن آرزوی مسافر از جنگل تا کیوان ،
با تو میروم
بی هراس از شب و تنهائی .
تو عزیز دلمی
دیر گاهانست ؟
چه باک ، دغدغه ای نیست
این شیب و فراز را میروم
با آن امید که درمیان لبانت می شکفد،
با ترانه ی توا نستن
که از باغ دهانت جاریست
و سرودی که در دلم جوانه میزند
و جهانم را مست و سر انداز می سازد.
با تو میروم
تا نگارستانی
که عاشقانش ،
حافظانه، ندانستند
میانه ی میدانش
سر و دستار کدام اندازند.
جمشید پیمان - سوم جولای 2005
|
راستش اول از همه یه تشکر صمیمانه از ته ته دل به محبتهای بی دریغ تک تک شما دوستای خوب و بازدید کننده های عزیز بدهکارم که با تشویقهای بی شائبه تون منو واقعا شرمنده کردین.برای من که تا حالا تجربه وبلاگ نداشتم احساسم این بود که خدایا این دنیای وانفسا و حاکمیت سیاهی چقدر در برابر بذر دوستی یعنی کلام ساده و روشن "سلام" حقیره ! پس بازم از ته دل "سلام".
موسیقی عشق
این هفته ترنم زیبای دلکش وخاطراتی از اون رو بهتون تقدیم میکنم...
و اما خاطرات بی امان... گاهی یه ترانه میتونه خیلی خیلی فراتر از حتی کلام زیبا و موسیقی دلنشین و شخصیت والای هنرمند اون معنا داشته باشه...
روزا درس میخوندم و شبا کار میکردم.با چند تا از دوستای بسیارخوب که هر کدومشون واقعا مثال زدنی بودن.مسعود هنرپیشه تئاتر عاشق تار با چهره ای بی اندازه دوست داشتنی وصمیمی چشمهای درشت قهوه ای روشن اما غمگین و مظلوم باصدائی رسا و دلنشین اونطور که برازنده یه بازیگر تئاتره که بامادر پیرش توی یه خونه قدیمی زندگی میکرد.وبقیه هم...هیچکدوم حتی اهل سیگار نبودن تنها سرگرمی مون جمعه هابود که از صبح زود یا به گل کوچیک یا به کوه میرفتیم والبته در طول مسیر راه پیمائی بچه ها سرود و ترانه میخوندن.اولین بار توی کوه از مسعود بود که شنیدم عاشقم من... ویک شب دیر وقت که خسته مشغول تعطیل کار بودیم ناگهان ریختند و مسعود رو بردن...بعدها شنیدم خواهرش رو هم اعدام کردن...واینکه خونشون رو هم خراب کردن و مادرش هم نمیدونم حتما...
توی یه کمپ پناهندگی در ترکیه بودم.محمد با شخصیت نافذ و مهربونش شمالی بود از وقتی بناچار فراری شده بود از همسر و دختر خردسالش هیچ خبری نداشت.علی از اوین آزاد شده بود احساسات پاکش از خلال سرودهاوترانه هائی که همواره زمزمه میکرد ستودنی بود و از یادآوری فجایع اوین صداش میلرزیدو اشک تو چشماش حلقه میزد.بی اندازه نگران فقر وتنهائی مادر و خواهر و برادر کوچکش بود.یه روز پیشنهاد کرد همه با هم بریم کارگری.کارمون تخلیه چند کامیون آجر و بلوک بود.توی گرمای سوزان تابستون با نصف حقوق کارگر ترک ومن حتی نصف بقیه چون کم سن بودم.در آخر محمد تمام حقوق اندکش روداد تا برای همه نوشابه خنک بخره!!! اون روز هیچی از سختی کارنفهمیدم علی یکسر ترانه میخوند تا اینکه خوند... عاشقم من... ومنو به خاطرات مسعود برد...
مهدی رو اولین بار بود که میدیدم.جوون وپرانرژی.بدن فوق العاده ورزیده البته بدلیل یه عمر کارگری! اما با عینکی ته استکانی و دیوانه مطالب علمی.ولبخندی که انگار از بدو خلقت روی لباش بوده وهیچوقت پاک نمیشه.از وقتی که بزحمت تونسته بود خودش رو به ما برسونه دیگه پرپرمیزد و شوق عجیبی داشت. کوله هارو برای یه راهپیمائی سنگین پر کرده بودیم اما مهدی دو برابر پر کرده بود!در اوج خستگی و عرق هر کس باید ترانه ای میخوند.منم با تمام وجود خوندم... عاشقم من... در آخر مسیر هنوز کوله بار رو زمین نگذاشته بودم که مهدی با عجله و البته مثل همیشه خندان و لبریز از شوق و انرژی با کاغذ وقلم اومد پیشم و گفت:بخدا تمام خستگی بار وسلاح یادم رفت.توروخدا همین الان این ترانه رو برام بنویس و از اون به بعد همیشه با صدای بلند و گردنی افراشته اونو میخوند.چند وقت بعد مهدی بعد از روزها تحت تعقیب در یک نبرد نابرابر در آبادان شهید شد و از سرنوشت خانواده.برادر و عروسشان...
و این ترانه عشق.عشق به زندگی.عشق به پاکی و حرمت کلمه آزادی.سالهاست همچنان ادامه داره و...
مشتاق ایده ها و نظرات خوب و محترم شما ولو در حد یه "سلام"...
|
باهم به ترنم روح افزای عهدیه همراه بامطالب این شماره گوش می سپاریم...
طرح دوستی
برگ دوم
یاد یار مهربان...
شعرزندگی
برگ سوم
با الهام از... یک خبر:
ما بر آنيم که دل های خسته ، جامعه بلا ديده و کشور مجروح از کينه و یأس و انتقام جوئی را با گذشت و محبت و اعتماد التيام بخشيم در ايرانِ آزادشده از ستم ُُمُلاها ، از لغو ُُحُکم اعدام و از امحاء همه انواع مجازات های وحشيانه دفاع می کنيم . مقاومت پس از انتقال قدرت به مردم ، جز دموکراسی ، جز جمهوری مبتنی بر جدائی دين و دولت و جز انتخاب آزادانه مردم ، چيزی نمی خواهد . هدف ما به دست گرفتن قدرت به هر قيمت نيست . هدف ما تضمين آزادی و دموکراسی به هر قيمت است ـ حـتی به بهای فدای موجودیتمان! مریم.۲۸خرداد.گردهمائی ... .۲ نفره ایرانیان.پاریس
سحر رسید
شبنم لرزان و زلال. سرد به گونه ام چکید وه که چه صبح دلکشی!
خبر رسید .خبر رسید
دوباره خوان رحمتش گستره زمانه شد.کرامتش فسانه شد خدای من چه بیدریغ!
بپاشدم
زچله اش رها شدم "رها شدم" به که چه قلب بی غشی!
میان راه ...
دلی شکست اشک شدم ز آه او
رهگذری فرش شدم به راه او
شقایقی خاک شدم به پای او
جزامی ای
مرحم زخم او شدم کوشا
و یک خاطره
برگ چهارم
بعد ازظهر یکی از روزهای تلخ ترین بهار عمرم بهار ۱۳۸۳ بود . تازه از زیر بمبارانها و انواع حملات مهیب بیرون آمده بودیم و به زحمت مشغول راه اندازی مجدد یک شرایط قابل زیست با حد اقل استانداردها بودیم. روزها کار سخت و شبها نگهبانیهای پشت هم برای پیشگیری از هزارو یک تهدید شناخته و ناشناخته. خسته از کار شبانه روزی فرصت کوتاهی که برایم پیش آمده بود طبق سنت خودم پیش بچه ها به مزار شهدا رفته بودم. تنها بودم . در مقابلم بچه های آرمیده ای که تک به تک از زن و مرد با تمام خصوصیات انسانیشان می شناختم و ای بسا که در جلوی چشمانم و یا در آغوش خودم آخرین لحظات حیاطشان را گذرانده بودند و حالا همین چند روزه نزدیک به ۵۰ مزار جدید به آنها اضافه شده بود. با بچه ها خلوت کرده بودم که صدای نزدیک شدن کامیونی به گوشم رسید وقتی متوقف شد با تعجب دیدم هفت هشت تا از بچه ها با ظاهری پر از گرد و خاک و خسته و عرق کرده پیاده شدند. آخر در سرزدن به مزار شهدا همیشه بهترین و رسمی ترین لباسهایمان را می پوشیدیم. دلم لرزید آخر این روزها عین روزهای فروغ بچه ها تک تک از گوشه و کنار و کوه و صحرا با پای پیاده به هر قبمت خودشان را می- رساندند. همینکه نزدیکتر شدند چشمم به چشمان مغموم هوشنگ افتاد. هوشنگ رزمنده مارکسیستی بود که سالیان سال در کنار هم بودیم با قدی کشیده و چهره و چشمانی روشن با عینکی که اینبار از فرط خاک به زحمت قابل استفاده بود. در چهره موقر و متینش درد و اندوه عمیقی موج میزد. بله آنها ۵ شهید دیگر را آورده بودند. این روزها تقریبا هر ساعت خبر از شهادتهای مختلف زیر بمبارانها یا در مسیر و ... و یا جراحتها و قطع عضوهای سنگین بچه ها از زن و مرد می شنیدی. تعداد بچه ها کم بود و بشدت خسته بودند سریع آستینها را بالا زدم تا در خاکسپاری شهدا در آن خلوتی غریب کمک کنم. هنوز حتی اسامی شهدا را نمی دانستم اما چشمم که به چهره در هم فسرده بچه ها می افتاد به خودم اجازه نمی دادم که حتی سوال کنم. با کمک هم اجساد را که خیلی سنگین شده بودند منتقل کردیم و بعد دو نفر داخل هر مزار می شدیم و دست به دست شهید را به پائین منتقل می کردیم. هنگام گذاشتن شهید سوم یا چهارم بود که من که داخل بودم در آخرین لحظه ناگهان چشمم به یادداشت کوچکی که از لای کفن بیرون آمد افتاد. روی آن نوشته بود "مجاهد شهید سعید نوروزی". در لحظه کوب کردم. من که تا آن لحظه هر چند با قلبی پر خون اما محکم و متین سعی در پشتیبانی از آن بچه ها را داشتم یک لحظه چشمانم سیاهی رفت و نفسم بالا نمی آمد طوری که همه متوجه شدند. خدای من ... سعید. چه بگویم؟ سعید را تو صیف کنم؟ حتی با چند کتاب ؟ امکان ندارد. کمتر کسی بود که سعید را بشناسد و شیفته اش نبا شد. طی سالیان در هر صحنه ای از با پشتکارترین ها و موفق ترینها بود. از فعالیتهای دوران دانش آموزی داخل تا دانشجویی خارج کشور تا کردستان تا ... و تا هزارو یک صحنه و بلای دیگر تا امروز. یک عاشق تمام عیار که بخوبی عشق و عواطفش را بخصوص در انواع هنرهایش از طراحی ها و نقاشیها تا شعرها و سرودن ترانه ها تا ابتکارات فوق العاده زیبای کامپیوتری اش نمایان میکرد. اما آنچه که فراتر و زیباتر از تمام هنرهایش همه را شیفته می کرد خوش قلبیها دلسوزیها و خیر خواهیهای بی حصرش حتی در سخت ترین و بغرنجترین شرایط بود. و زیباترین صحنه لبخند شیطنت آمیز همیشگی اش بود. به خودم هی زدم و دوباره خودم را پیدا کردم دیگر همه متوقف شده و سیل اشکها جاری شده بود کمی او را در آغوش گرفتم بدن سردش از هر آغوش گرمی برایم آرامش بخش تر و دوستداشتنی تر بود. پارچه سپید صورتش را باز کردم و باز به سنت همیشگی صورتش را نوازش کرده و برای آخرین بار گونه اش را با تمام وجود بوسیدم. دلم نمی آمد از توی مزار بیرون بیایم و تنهایش بگذارم هزار بار آرزو کردم کاش من جای او خوابیده بودم وقتی به زحمت بیرون آمدم آخرین ترانه زیبا و خاطره انگیزی که او در کامپیوتر با تصاویر زیباترین گلها و عشقها و آرمانهای مجسم قلب پاکش مصور کرده بود زیر لب زمزمه میکردم ... عاشق شدم من...در زندگانی...
|
باهم به ترنم روح افزای عهدیه همراه بامطالب این شماره گوش می سپاریم... درصورت نیاز RealPlayer دانلود کنید.
|
امیدوارم شروع و تولد خوبی باشه شما هم کمکم کنید...
